Main

دوشنبه،23 فوریه 2010

الحمدالله

يا محبوب
خبر بارداشت ريگي رو حامد طالبي برام اس ام اس كرد. گرچه اين اتفاق دير به وقوع پيوست اما الحمدالله به انجام رسيد و شايد با محاكمه اون مرحمي به دل داغداران خانواده هاي شهيد داده بشينه.
اين روزها بيش از پيش به كشورم افتخار ميكنم و از داشتن همچين رهبري به خود مي بالم.
رهبري اين روزها نشون دادن كه صبرشون براي روشن شدن دست عوامل فتنه چقدر كارساز بوده و بصيرت آقا تا چه اندازه راهگشا بوده.
افتخار ميكنم به ايران و ايراني بودنم و به دينم و به رهبرم!

پنجشنبه،24 اوت 2007

شعبان ماه من

بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

شعبان ماه من
ماه میلاد من
ماه میلاد محبوب من
ماه میلاد محبوب زیبای من

گفتند بیا قم همایش، گفتم نه
گفتند بیا قم مراسم جشن و سکه ای که در مسابقه وب نویسی مهدوی برنده شدی را بگیر، گفتم نه
گفتند بیاد تهران منزل پریناز جشن، گفتم نه
گفتند بیاد شمال با هم خوش میگذرانیم، گفتم نه
گفتند بیاد جشن عروسی، گفتم نه
گفتند بیا به ...................... گفتم نه

*****
صدای در آمد، هاجر سراسیمه دوید و خودش را در آغوشم انداخت. سرش را در دستان گرفتم، چشمانش آتشین بود. اشک از چشمانش فوران میکرد، با فریاد گفت: مرا بیآغاز. و اینگونه بود که هاجر متولد شد. در چشمان من، در دستان من، در قلم من .... نه ماه تا تولدش باقیست
خدایا همتی

*****

گفتند تو سرآغاز همه آفرینش را بدل زده ای به نام زیبایت م ح م د. و اینچنین بود که چشمانم در نام زیبایت غنودند.
شعبان آمد، شعبان من، شعبان تو
پدر میشود امسال را با هم به جشن نشینیم؟
میلادت مبارک پدر

*****
اریستیسکا کلی دعوا کرد که چرا به روز نمیکنم. گفتم چشم. این هم به زور او شد. و الا همین خطوط هم بداهه نمی آمد. قرار بر نیمه شعبان بود، اما شاید نیمه شعبان نباشم. گفتم بنویسم و خطی از خود به یادگار بگذارم.

با یاد اریستیسکا و قلب پاک و روح بزرگ و شجاعش و خواهران و مادر و پدر شریفش
عیدشان
عیدتان
مبارک

یکشنبه، 6 اوت 2007

دعوت وبلاگ نویسان به دعای ندبه در کهف الشهداء تهران

بعونک یا محبوب

چند روز پس از تدفین ۵ شهید گمنام در کهف الشهداء ولنجک تهران، وقتی خبر رسید رهبرمان خلوت خود را برای لیله الرغائب (شب جمعه اول ماه رجب، ۲۸ تیر) آنجا گزیده اند، دلهای عاشقان به سوی این مکان پرکشید.

در سالهای متمادی هر زمان پیکر مطهر شهدای گمنام به شهرمان وارد شده اند، فضا بوی شهدا، انقلاب، امام و اسلام ناب گرفته است. خصوصا این بار با حضور خاص ولی امر در کهف الشهدا، مزار این شهیدان پیام های رمزآلودی در خود نهفته است.

وبلاگ نویسان متعهد و انقلابی که انتشار اخبار و عکس حضور رهبری در کهف الشهداء ابتدا به نام آنان رقم خورد، در آستانه مبعث پیامبر اکرم(ص) بر آن شده اند که دعای ندبه را آنجا (کهف الشهدا) برگزار کنند.

در این مراسم روح بخش که به یاری اهالی ولنجک برگزار می شود، دکتر الهام سخنگوی دولت سخنرانی خواهد کرد.

زمان: جمعه ۱۹ مرداد ساعت ۶ صبح

مکان: ولنجک- انتهای بلوار دانشجو- بالاتر از خیابان البرز- کهف الشهداء (آرمگاه ۵ شهید گمنام دفاع مقدس)

* سرویس رفت برای خانواده ها و خواهران و برادران وبلاگ نویس، صبح جمعه، ساعت ۵ در دو محل مستقر می باشد :

۱- میدان انقلاب- ضلع شمالی- ابتدای خیابان کارگر شمالی

۲- میدان امام حسین- ضلع غربی- ابتدای خیابان انقلاب

شنبه، 8 ژوئیه 2007

کاش باران بیاید

بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

محاسن سپید میکنم. بی تو. بنگر مرا:
چشمهایت، کوچه، باد، خاک، چادر، عشق، قلم، عقیق، دعا، اشک، قلب، حضور، رویا، توپ، گردنبند، مهتاب، کوه، رنگ، نقش، گل، صورتی، تنهایی، باران...!

دریاب مرا، سپید می شود آنچه بر سرم روییده است، نمی آیی. تنهاییم را با تو قسمت میکنم، نمی آیی. رویای توست در حجاب، نمی آیی. قلم بی تو نمینویسد، نمی آیی. حجت قلب من بر عشق تویی، تمام حضور سبز من در این فضا، تویی. سیل می شود غم، کمر راست نمی شود. مرا دریاب!
گذر من از کوچه تو، کوچه عشق، بهشت من است، جنت آباد! پرسه میزنم در حوالی تو، به شوق تو، به امید روی تو، حجاب میکنی! بس است این همه برای من. تا به کی گریزان، بنگر وجودم را. درد میکشم از فراقت. میسوزم، خاکستر میشوم، می آیم. ققنوس! این کویر تشنه تن را، کی سیراب میکنی؟
کاش باران بیاید!

اللهم عجل لولیک الفرج
آمین

یکشنبه،11 ژوئن 2007

دینی بلاگ، ممنونم

بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)


در حسرت دیدار تو سوختم، . اما، آیا ساختم؟
بگذار بگذرد لحظه های بی تو، اما کاش درک میکردم خورشید پشت ابر را!
خسته ام آقا جان، امشب برایت نمینویسم.
............
هفته پیش قم بودم. دفتر توسعه وبلاگ دینی. از مهمان نوازی دوستان خیلی ممنونم. از آقایان فخری، فضل الله نژاد، نجمی، اسماعیلی، آقا جانی ، اجرایی، محمودی، احسان بخش، مرادی و ... . جای همه خالی پشت میز نهار. حیف که نمیتونم عکسهاش رو بگذارم. آخر طنز بود. جای همه خالی.

.........
دیشب با خدا می خواستم بازی کنم، اما به یه بن بست فلسفی رسیدیم. قرار شد قایم باشک بازی کنیم. اما قبل از اینکه من پنهان بشم خدا می دونست که من کجا میخوام برم، خدا هم نتونست جایی پیدا کنه که پنهان بشه! گفتیم بالا بلند بازی کنیم، اما من نمیتونستم قبل از اینکه خدا منو بگیره بپرم، خدا هم نتونست از زمین بلند شه !!

.....

اونقدر الان ذهنم آشفته هست که نمیتونم چیز خاصی رو بنویسم.

همین

اللهم عجل لولیک الفرج
آمین

یکشنبه،21 مه 2007

هادی من .... قرآن

یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

شرمنده کلیه خواهران و برادرانی هستم که پس از تصادف حقیر با تماسها و اس ام اس ها و پیغامهای خود مرا شرمنده خویش نمودند. خصوصا سرکار خانم نقوی و جناب آقای نظری (والدین مرحوم حسن نظری) ، مهندس فخری، محمد دهقان، حامد آقاجانی، هادی فضل الله نژاد، رامتین افشین فرد، محمد جواد حبیب آگهی، مجتبی محلاتی، صادق کریمی، حامد متاله و .... که به دلیل عدم حضور ذهن از نوشتن نامشان معذور شدم. ماجرای تصادف چند شب پیش را بزودی در همین وب مینویسم تا عبرتی باشد برای دیگران ... !
برای به دست آوردن نور چشمانم دعا نمایید.

......................

گاه دیدار است، برخیز. بانگ الرحیل می آید، می شنوی؟
باز مکبر است که مرا میخواند به سوی او، برخیز وقت صلاه است
...
بارالها، چشم امیدم تویی، توکلم به سوی توست، گامم را محکم قرار ده. دلم را استوار گردان، روی از من مگردان، نشانه ای برای دلم آرتا آرامش دوباره گیرد. محکم ترش کن.
قرآن!
می گشایمش، نه استخاره، تفالی با تو، با من سخن بگو، با من سخن بگو
...
قرآن،
کتابی که از عشق شیرازه دارد، برای دلم آیه عشق آمد،

"و خدا الفت داد دلهای مومنان را، دلهایی که اگر تو (پیامبر) با تمام ثروت روی زمین میخواستی الفت دهی نتوانستی، لیکن خدا تالیف قلوب آنها کرد که او بر هر کار مقتدر و به اسرار و مصالح امور داناست"
انفال 63

شانه ام لرزید، اشک شوقی ریخت!
یک نام بر زبانم جاری شد، نام تو
هادی من باش .....

اللهم عجل لولیک الفرج
آمین

شنبه، 1 آوریل 2007

آوردگاه سبز

بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

و باز نیازی دیگر مرا به عرصه حضور تو آورد.
خوش آمدم گوی ای مولا. به آوردگاه تو خوانده شده ام. خوش آمدم گوی مولای من، سبز پوش اندیشه های ناب من!
میدانی نیت قلبیم را، عشق است و صفا ، جلایش نمیدهی؟ به صفای دل و باطن رهنمونش نمیسازی؟

....

دیشب سخن گفتم، با توکل به تو، با استعانت از درگاه تو ای قادر متعال. آنچنان که شایسته و بایسته بود جواب گرفتم .... پروردگارا ممنونم که تنهایم نگذاشتی و در کنارم ماندی مثل همیشه .... چه زود گذشت
به انتظار کلماتش میمانم ... و چه صبری

....
سال گذشته خیلی اتفاقها افتاد که در موردشون به خودم اجازه ندادم چیزی در موردشون بنویسم. از مرگ دوستانی که خیلی دوستشون داشتم و هنوز جای خالیشون رو حس میکنم .... از حسن نظری عزیز گرفته تا ناصر عبدالهی و رسول ملاقلی پور.
چند شب پیش به رسم ادب تماس گرفتم خدمت مادر حسن که تو راه مشهد بودند. گفتند نائب الزیاره میخوان باشند و کلی دعای خیر برام کردند ... تو تلفن بغض کردم و نتونستم اون چیزایی رو که میخوام خدمتشون بگم. واقعا سخت بود حرف زدن برام. وچند روز بعدش یه اس ام اس ازشون اومد که فرموده بودند دعامون کردند. نمیدونید چقدر روحیه بخشید بهم .... خبر مرگ ناصر رو سعی کردم باور نکنم. چون خیلی مظلومانه از دنیا رفت ... از آقا رسول که بهتره چیزی نگم ... اصلا نمیخوام رفتنش رو باور کنم .
سال 85 سال امتحانات بزرگی بود .. تلخی و شیرینهای زیادی داشت برام اما تموم شد.
سال 86 برام با نیکی در هنگام تحویل سال آغاز شد
هنگام تحویل سال کسی کنارم بود که مایه آرامش و امنیت و امیدواری و انرژی برام هست. خیلی بهش علاقه دارم و بهترینها رو براش از خدا میخوام.
.... قصدم این نبود که مثل همیشه بنویسم ... خواستم که یه کم هم روزنوشت بگذارم اینجا
..... شعر زیر هم تقدیم به حسن حاجی (حسن کواکبیان نظری) که دلم شدیدا براش تنگ شده
خدا رحمتت کنه حسن، خدا رحمتت کنه

تو که رفتی به سلامت
وعده ما به قیا مت
حسرت یه لحظه دیدن
واسه من شده یه عادت

اللهم عجل لولیک الفرج
آمین

پنجشنبه، 2 مارس 2007

آن شب که برف آمد

بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)


(این نوشته به سرعت به نگارش درآمده و زمان تصحیح و ویرایش ندارد. پیشاپیش در باب غلطهای نگارشی عذرخواهی میکنم)

هنوز چند دقیقه ای نیست که خواب را به چشمان میبینی. بانگ الرحیل است. برخیز، برخیز ...!
ساعتت را نگاه کن، چه ایستاده اکنون. .. خسته ای، خواب در چشم ترت میشکند. اما، بانگ الرحیل است. نمیشنوی؟
پژواک صدایی تو را به خود می آورد. فریادیست جگرسوز. آه خدای من چه شده. دریچه را میگشایی. سوز سرد سرما صورتت را نوازش می کند. برف می آید. اما فریادی ... ! این صدای زنیست جوان، چه غمی دارد. چه زجری میکشد. چه فریادی دارد. صدایش گوش فلک را پر کرده است. ... خدای من پس چرا کسی بیدار نمیشود؟ زجه های زن با فریادهای رعب انگیز مردش بر آسمان است. آن هم هنگامی که شب از نیمه گذشته و زمان راز و نیاز است با پروردگار محبوب.
چه غفلت زده اند این مردم و چه غفلت زده ایم ما!
هراسان میشوی. چه باید انجام دهی؟ با خود می اندیشی خدای من باید کسی را بیدار نمایم و یا بیخیال به کار خود بپردازم.
ــ یا مهدی به فریادم برس!
این را که میشنوی از دهان زن دیگر بیخود میشوی. مگر او آقایت را نمیخواند. برخیز، شتاب کن. به فریادش برس. تو یک وسیله هستی.
نمیدانی کدام خانه است. نمیدانی به چه سرعتی پله ها را یکی به دو میکنی و به پشت بام خانه ات میرسی. .... برف می آید. گوش تیز میکنی. پیدا میکنی. پشت بامها را با تمام سرعت میدوی. شاید بر اثر برخورد پای تو بر بام خانه ای، رندی بیدار گردد و به همراهیت آید. اما افسوس از این همه سستی و نخوت. به منزلشان میرسی. اکنون التماسهای زن برای تو از هر زمان هویدا تر است. و نعره های مستانه مردی که زنجیر پاره کرده است.
به خود می آیی. چه باید کرد؟ با لباس بستر آمده ای و خودت هم نمیدانی با چه سرعت تا به اینجا را طی کرده ای. در حالی که در دستانت 3 کتاب است. قرآن، صحیفه مهدیه و صحیفه سجادیه. ..... اینها را برای چه با خود آورده ای. خودت هم نمیدانی که چه زمانی آنها را برداشته ای.
بار الها چه باید کرد؟ نیرویی ده تا بتوانم کمکی به مظلوم و ستمدیده ای داشته باشم. آمین! آرام از بام به درون ایوان می آیی و وارد تراس خانه می شوی. ابتدا چند ضربه کوچک به در میزنی. اما به حدی نیست که کسی بشنود. تو هنوز خودت دلهره داری. باید آرام شوی. قرآن را بگشای. چند آیه میخوانی و آرام میشوی.
این بار اما، محکم به شیشه میکوبی و صدا در گلو می اندازی!
: باز کنید، با شما هستم آقا. باز کنید.
چهره مردی خشمگین درب را باز میکند. در اوج عصبانیت و ناراحتی مات مانده و در تعجب و حیرت به سر می برد که تو از کجا آمده ای. اما تو محکم تر از اویی. .... هنوز به خود نیامده که بپرسد تو از کجا آمده ای و چه کار داری او را با سرعت به عقب میرانی و به درون وارد میشوی و فریاد میزنی
: خانم خواهش میکنم حجاب داشته باشید من دارم میام تو. یا الله.
مرد جلوی تو را میگیرد و از تو میپرسد. می فهمد کیستی. میخواهد اخراجت کند اما تو محکم تر از این هستی که زیر بار حرفش روی.
ساعتی با مرد در همان ورودی حرف میزنی و راضیش میکنی به اندرونی روی تا با همسرش صحبت کنی. زن، اما کتک خورده است و اشک ریزان. تو میشوی قاضی نیمه شب و آن دو اشک ریزان. چه سخیف است که در مقابل تو اشک بریزند هر دو. سختت است. چهره میگیری. منقلب میشوی. بغض میکنی و از آقایت استمداد کمک میکنی.
و اینجاست که کتابها به سراغت می آیند. دلداری میدهی. آرام میکنی. برایشان میخوانی. تسکین میدهی.
......
نماز صبح جماعت میشود! به برکت وجود حضرت و خواست او.
شب سختی بود، اما .....
الحمدالله

اللهم عجل لولیک الفرج

پنجشنبه،28 ژوئیه 2006

هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

یا محبوب
وباذن مولانا مهدی(عج الله)

بر گرفته از وبلاگ زیبای ای غایب از نظر

اگر روزي كسي از من بپرسد كه دگر قصدت از اين زندگي چيست؟
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ مرا راهي به غير از زندگي نيست

من آندم چشم بر دنيا گشودم كه بار زندگي بر دوش من بود
چو بي دلخواه خويشم آفريدند مرا كي چاره اي جز زيستن بود

من اينجا ميهماني ناشناسم كه با نا آشنايانم سخن نيست
بهركس روي كردم ديدم آوخ! مرا از او خبر او را ز من نيست

حديثم را كسي نشنيد نشنيد درونم را كسي نشناخت نشناخت
بر اين چنگي كه نام زندگي داشت سرودم را كسي ننواخت ننواخت

برونم كي خبر داد از درونم؟كه آن خاموش و اين آتشفشان بود.
نقابي داشتم بر چهره آرام كه در پشتش چه طوفانها نهان بود

همه گفتند عيب از ديده توست جهان را بد چه مي بيني كه زيباست
ندانم راست است اين گفته يا نه؟ولي دانم كه عيب از هستي ماست

چه سود از تابش اين ماه و خورشيد؟كه چشمان مرا تابندگي نيست؟
جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي نيست!


من خسته تر از آنم که بخواهم بگویمت.......
دوستت دارم

اللهم عجل لولیک الفرج

پنجشنبه، 7 ژوئیه 2006

شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند

یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج الله)

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد بر وطنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم در شکنم

چند روز پیش تولدم بود. همون اوایل تیر ماه. اما این یکی از تلخترین روزهای تولدم بود. واقعا تلخ و سخت. پر از دلگرفتگی بودم. ولی به هر حال کاریش نمی شد کرد.
رفته بودم وبلاگ یکی از دوستان خوبم. جمله ای تو وبلاگش دیدم که خیلی ترسوند منو. جملش کاملا چند پهلو بود. دقیقا عینش رو می نویسم و تو خودت هر برداشتی می خوای داشته باش. فقط تو ذهنت مرور کن.
((گمان ميکردم لبی که يکبار به لبی برسد ديگر هرگز نميتواند بر لبی ديگر بنشيند...اشتباه بود...اشتباه...))
این روزها تو وبلاگ هر کسی میرم داره می ناله. داره ناراحتی ها و غمهاشو میگه. منم یعنی بنالم اینجا؟
خیر ما اینکاره نیستیم. می دونید چرا؟ چون یه پدری داریم که درسته پرده چشممون رو پوشونده و نمیتونیم ببینیمشون اما چیزی تا دیدار نیست. راهی به جر چند قدم.
پدر بزرگوار از من مرنج که من نادیده تو و غم آور نبود تو هستم. پدر به حق مرضیه مادرت دست مرا نیز بگیر و به آنچه که خود و خدایت صلاح میدانی رهنمون ساز.
بار الها !
بخت و سرنوشت را تو رغم می زنی و من به تو امیدوارم. به آنچه که صلاحمان هست رهنمون ساز.
و حضور مقتدرانه پدر همه مان مهدی عج الله را بر ما نمایان ساز ای امید نا امیدان. آمین

سبز باشید.