« نوامبر 2007 | Main

دوشنبه،23 فوریه 2010

الحمدالله

يا محبوب
خبر بارداشت ريگي رو حامد طالبي برام اس ام اس كرد. گرچه اين اتفاق دير به وقوع پيوست اما الحمدالله به انجام رسيد و شايد با محاكمه اون مرحمي به دل داغداران خانواده هاي شهيد داده بشينه.
اين روزها بيش از پيش به كشورم افتخار ميكنم و از داشتن همچين رهبري به خود مي بالم.
رهبري اين روزها نشون دادن كه صبرشون براي روشن شدن دست عوامل فتنه چقدر كارساز بوده و بصيرت آقا تا چه اندازه راهگشا بوده.
افتخار ميكنم به ايران و ايراني بودنم و به دينم و به رهبرم!

یکشنبه، 1 فوریه 2010

آغازی بر یک پایان ( نامه اول )

یا محبوب
بیست و شش ماه نوشتن در این مکان را متوقف کردم تا چشم نامحرم به کلماتی که مقدس است نیفتد ... اینک پس از بیست و شش ماه دوبار با یاری حق متعال می نویسم آنچه اتفاق افتاد در این مدت و می نویسم از آنی که باید نوشت، برای او، به نام او و به حرمت نگاه مهربان او ... منتظر دیدگاههای شما هستم
یا حق

نامه اول

يا حق
سلام.
هر روز صبح با نام تو آغاز مي شوم. تويي كه وقتي پلك باز ميكني زندگي جريان مي يابد. انگار تو زودتر از همه بيدار مي شوي و به ماه و ستاره ها مي گويي كه وقت خواب است. خورشيد را بيدار مي كني كه بدرخشد. به پرنده ها مي سپاري كه شعر بخوانند و به نسيم نهيب ميزني كه آرام از كوچه هاي دل بگذرد. چه بگويم! گاهي احساس مي كنم كه ناتوان شده ام. نگو: نه! ... آيا كسي كه نتواند تمام حرف هاي دلش را برايت بگويد ناتوان نيست؟ ... چقدر سنگين شده ام از حرفهايي كه در گلويم جوانه زده اند، ولي اجازه نمو نداشته اند!. شايد روزي كه حرف هاي دلم جاري شوند درختان به رقص بيايند و پرنده ها سمفوني زيباي خود را سر دهند. آن روز گل هاي محمدي از هم سبقت ميگيرند تا آنها را به تو هديه دهم. چه اتفاق جالبي! من و تو در يك چيز با هم مشتركيم: اشك! ... اشك هايي كه صادقانه نثار همديگر ميكرديم... راستي آيا مي شود كسي را كه روزي سر بر شانه هاي دلش گريسته اي از ياد ببري؟ ... و من خوب ميدانم كه مرگ هم نمي تواند نام بلند تو را از لبهاي من پاك كند.
همين