« مه 2007 | Main | ژوئیه 2007 »

پنجشنبه،22 ژوئن 2007

جام نگاه

بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

یادت هست نگاه گرم من و تو، پرده آفتاب را شکافت؟
باران آمد ...!
ستاره بی فروغ چشمان من سیراب شد.
جام نگاه لبریز، عطش عشق سنگین، و تو بر پیکره من چنگ زدی. با چشمان آسمانیت!
از کجا آورده ای این چشمان زیبا را؟ مستم میکنی، لبریزم میکنی از بودن، زیستن.
دست در دست هم گذاشتیم، یادت هست؟
چشم در چشم هم انداختیم، یادت هست؟
گام در گام هم نهادیم، یادت هست؟
.... بوسیدم، بوسیدنی سراسر عاشقانه.

مستم کردی، دیوانه ام کردی، می خواستم با تو بودن را ... !

...
خواب عاشقانه ای بود، دقایقی با تو. در کنار تو!
متی ترانا و نراک؟
به امید آمدنت
آمین.

چهارشنبه،14 ژوئن 2007

عشق است

بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

نه این که از این خسته ناگزیر
نه این که از رنجی که برده ایم و می بریم؛ بگویم
بل که برای آن که خطی از خود به یادگار بگذارم؛ میگویم:
قشنگِ نازنینِ من که تو باشی
دیگر از هیچ نگاهِ هراسانی، هراس ندارم
دیگر از این همه هیچ، مکدر نمی شوم
و دل دلِ قشنگ دوست داشتن را
سرمشقِ دل ها میکنم.


گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را
یا نه، ویرانه کنی ساخته دنیا را

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز
که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

اللهم عجل لولیک الفرج
آمین

دلم شکسته،
نمیخوام شعار بدم اما انفجار و تخریب گلدسته های حرمین
ایام سوگواری مادرمون حضرت زهرا (س)
یه دنیا دل گرفته. دلم میخواست یه متنی در رثای مادرمون میگذاشتم اما باز عازم سفر و حدود 20 روز دوری از دنیای مجازی.
محتاج دعای همه هستم
یا حق!

یکشنبه،11 ژوئن 2007

دینی بلاگ، ممنونم

بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)


در حسرت دیدار تو سوختم، . اما، آیا ساختم؟
بگذار بگذرد لحظه های بی تو، اما کاش درک میکردم خورشید پشت ابر را!
خسته ام آقا جان، امشب برایت نمینویسم.
............
هفته پیش قم بودم. دفتر توسعه وبلاگ دینی. از مهمان نوازی دوستان خیلی ممنونم. از آقایان فخری، فضل الله نژاد، نجمی، اسماعیلی، آقا جانی ، اجرایی، محمودی، احسان بخش، مرادی و ... . جای همه خالی پشت میز نهار. حیف که نمیتونم عکسهاش رو بگذارم. آخر طنز بود. جای همه خالی.

.........
دیشب با خدا می خواستم بازی کنم، اما به یه بن بست فلسفی رسیدیم. قرار شد قایم باشک بازی کنیم. اما قبل از اینکه من پنهان بشم خدا می دونست که من کجا میخوام برم، خدا هم نتونست جایی پیدا کنه که پنهان بشه! گفتیم بالا بلند بازی کنیم، اما من نمیتونستم قبل از اینکه خدا منو بگیره بپرم، خدا هم نتونست از زمین بلند شه !!

.....

اونقدر الان ذهنم آشفته هست که نمیتونم چیز خاصی رو بنویسم.

همین

اللهم عجل لولیک الفرج
آمین