« مارس 2007 | Main | مه 2007 »

جمعه،14 آوریل 2007

صیاد

بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

بارالها!
سپاس تو را سزاست که دریای کرم و رحمتت بی همتاست. یگانه تویی و تنها تو آرام جان موئمنانی. چگونه شکر گویمت که کلام شکسته دلی چون من قاصر از همه الطاف خفیه توست. لطفت به کرم است و حق. چشم بر گناهانم می بندی و بانگ الرحیل بر من میخوانی. چرا؟
آفرینش سرآغاز لطف توست. و منّت بی منتّیت همیشه سایه سار وجود ماست. چشمان ما پر ز گناهان است و چشمان تو پر ز دیده لطف ای کریم خطا بخش. روسیاه بودم و تو در آستانه دیدارت رو سپیدم کردی. و کدام خداست که اینچنین عاشقانه بنده اش را نبیند و از خطاهایش در نگذرد. که تو مهربانترین مهربانانی ای همیشه وجود من.


چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم، ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم، رفته ست قرارم
چون آهوی گم گشته به هر گوشه روانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی، بر دل بنشانی
چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی، وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم، با حال نزارم

برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی، خوش جلوه نمایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی، تا سجده گزارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند، جانم به لب آرد
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند، جز گرد و غبارم

.......

این روزها در غربت محض هستم اما خوشحالم که صیاد نظر لطفش را از من نگرفته است ... قصد نوشتن نداشتم ، اما دلم نیامد که ناسپاسی کنم. به خاطر همه چیز سپاسگذارش هستم. همیشه نگاه مهربان و پر مهر دارد و این روزها نظرش بر من حقیر افتاده است. کاش چشمان نمک به حرامم روزی آن خوب همیشه را از نزدیک ببیند و دستان خطاکارم بتواند دستهای پرمهرش را در دست بگیرد و بوسه ای بر آنها بنشاند. بوسه ای از سر اخلاص و صداقت. و با عشق به گوهر درونیش که صفا و صمیمیتش دوران را جلا میدهد.
صیاد من کجایی .... فریاد از این جدایی

اللهم عجل لولیک الفرج
آمین

شنبه، 1 آوریل 2007

آوردگاه سبز

بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

و باز نیازی دیگر مرا به عرصه حضور تو آورد.
خوش آمدم گوی ای مولا. به آوردگاه تو خوانده شده ام. خوش آمدم گوی مولای من، سبز پوش اندیشه های ناب من!
میدانی نیت قلبیم را، عشق است و صفا ، جلایش نمیدهی؟ به صفای دل و باطن رهنمونش نمیسازی؟

....

دیشب سخن گفتم، با توکل به تو، با استعانت از درگاه تو ای قادر متعال. آنچنان که شایسته و بایسته بود جواب گرفتم .... پروردگارا ممنونم که تنهایم نگذاشتی و در کنارم ماندی مثل همیشه .... چه زود گذشت
به انتظار کلماتش میمانم ... و چه صبری

....
سال گذشته خیلی اتفاقها افتاد که در موردشون به خودم اجازه ندادم چیزی در موردشون بنویسم. از مرگ دوستانی که خیلی دوستشون داشتم و هنوز جای خالیشون رو حس میکنم .... از حسن نظری عزیز گرفته تا ناصر عبدالهی و رسول ملاقلی پور.
چند شب پیش به رسم ادب تماس گرفتم خدمت مادر حسن که تو راه مشهد بودند. گفتند نائب الزیاره میخوان باشند و کلی دعای خیر برام کردند ... تو تلفن بغض کردم و نتونستم اون چیزایی رو که میخوام خدمتشون بگم. واقعا سخت بود حرف زدن برام. وچند روز بعدش یه اس ام اس ازشون اومد که فرموده بودند دعامون کردند. نمیدونید چقدر روحیه بخشید بهم .... خبر مرگ ناصر رو سعی کردم باور نکنم. چون خیلی مظلومانه از دنیا رفت ... از آقا رسول که بهتره چیزی نگم ... اصلا نمیخوام رفتنش رو باور کنم .
سال 85 سال امتحانات بزرگی بود .. تلخی و شیرینهای زیادی داشت برام اما تموم شد.
سال 86 برام با نیکی در هنگام تحویل سال آغاز شد
هنگام تحویل سال کسی کنارم بود که مایه آرامش و امنیت و امیدواری و انرژی برام هست. خیلی بهش علاقه دارم و بهترینها رو براش از خدا میخوام.
.... قصدم این نبود که مثل همیشه بنویسم ... خواستم که یه کم هم روزنوشت بگذارم اینجا
..... شعر زیر هم تقدیم به حسن حاجی (حسن کواکبیان نظری) که دلم شدیدا براش تنگ شده
خدا رحمتت کنه حسن، خدا رحمتت کنه

تو که رفتی به سلامت
وعده ما به قیا مت
حسرت یه لحظه دیدن
واسه من شده یه عادت

اللهم عجل لولیک الفرج
آمین